خرید بک لینک
مسیر نامعلوم Constancy3 چرا انقدررررر زیاد تلاش کردم و حتی هزاران تصمیم اشتباه گرفتم برای راضی کردن کسی که هیچ وقت راضی نمیشه+ صبح بدنام رو ندیدم فقط داشتم صداشو میشنیدمتمام خاطراتی ک نباید زنده شدحالا تا یه هفته فقط باید فکر کنم و غصه بخورم .‌+ رفتم مفصل دیدمش ؛ نیازی ب تلاش نداشت با هرصحنش گریم گرفت ، اون موقع ک مامان موهاشوصفر زده بود گریه نکردم ، شبایی ک از درد استخون سوز ناله میکرد گریه نکرده بودم ، حتی وقتی داشتن خاکش میکردن هم گریه نکردم ؛ ازون به بعد یک جهان تنهایی مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: جمعه 10 مهر 1405 ساعت: 21:10

دیروز رفتم باشگاه ۱ ساعت ونیم اینا امروزم ۸۰۰۰ قدم راه برفتم این هفته بااااااید هرروز ورزش کنم + تخم مرغ و کاهو بخورم+ صب زود آبجوش لیمو عسل + شام سبک + خواب کافی + دکتر دوا + قرص و قسط . + دلم برای یکی تنگ شده ک هیچ نسبتی باهم نداریم صرفا دوستمه ++ اینروزا دارم دوست صمیمیمو از دست میدم ، به مرور و جانکاهه ! ازدواجشون همه چی رو تغییر داده ، امیدوارم پولدار بشه تا یکم حالش بهتر بشه :)

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:22

مسیر نامعلوم Outlook1106 برنامه دخترای ادایی با مشکل مواجه شد وی ۳ خوابید ۶ پاشد رفتم محل کار قبلی ی شهر دیگه تسویه کردم تا ۹ برگشتم دوباره سرکار فعلی تا ۳ونیمم گشنه تشنه سرکار بودم رفتیم امشب برای محمدعلی لوازم التحریر خریدارییم خیلی خوشگلن اصن دلم خواست خودم دوباره برم مدرسه امسال میره ششمممممم! باورتون میشه شششم؟ اول راهنمایی این بچه نمیتونست آب دماغشو جمع کنه حالا مارو روی ی انگشت میچرخونه از شدت لوس بودن! متاسفانه تو تربیت جفتشون با شکست مواجه شدم امیدوارم از این به بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:22

یکی از دوستان بلاگفایی یه پستی گذاشته ، من وقتی خوندمش بااینکه تجربه مشابهی نداشتم حقیقتا ناراحت شدم یجورایی میتونستم تصورش کنم و حس همدردیمو ابراز کنم اما خب نشده ... و خیلی اوقات این اتفاق تکرار شده من خیلی وقتا احساسات واقعیمو نشون ندادم یا بهتر بگم ؛ نتونستم نشون بدم . و شاید ابراز کردن خودم بتونه ب من کمک کنه حالم بهتر بشه جواب این سوالو باید پیدا کنم ک چرا انقدر سخت میگیرم

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:22

به دعوت یکی از عزیزان با داداش کوچیکه رفتیم ایران مال فوتبالو دیدیم بلیت هارو یکی از دوستان گرفته بود ردیف اول! بعد نیمه اول گردن درد گرفتیم رفتیم رو پله ها نشستیم و پادرد گرفتیم خاطره جالبی بود اولین باری که هرجایی رفتم کلا برام یه حس دیگه ای داشته + اولین بار بود ک یه بازی فوتبالو از اول تا اخر دیدم البته وسطش یکم اینستاگردی و پیام دادن هم بود چون حوصلم سر رفته بود ++ همیشه برام سوال بود کیامیرن اینجورجاها فوتبال ببینن چقدر ادمای بی غمی هستن :/ بلیتش ۲۰۰ تومن بود و اونقدرم ادمای بی غم و مفرحی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 14:45

صبح ۷ وربعشب بعد از ۱مدرسه. کار کردن زبان . انگور .‌ گریه . اداره . خانه . داماد . مهمونی . هویج پلو.غوره ‌دان کردن ۳۰ کیلو :/ خواستگار .آب معدنی. امامزاده .تعمیر پرینتر . آبغوره گیری. نونوایی. صافی. شنیسل بخر. خونه نشون بده . گیر کردن آسانسور. کابیت های زشت . پیاده. عمه . زبان کارکردن. شام . پذیرایی.چین . نصایح برطرف شدن ضعف .تماس .پیام.محبت . سوسک . صورت . ۳ بار لباس عوض کردن .حمام. باقلوا. شیرینی دست ساز. واریز شارژ . خرید رشته و ماست(یادم رفت)اینا تمام اتفاقات امروزه تاجایی ک یادم اومدش ...شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 14:45

امروز ب مدیرم قضیه رو گفتم دوباره گریه کرد و دل من خون شد یعالمه هم برام میوه اورده بود زنگ زدم ب اونجایی ک قرار بود بجاش برم گفت آقای فلانی موافقت نکرده میترسه جاشو بگیری . حداقل ی هفتس ک میدونه ولی خبر نداده میترسم دوستیمون خراب شه حالا موندم ویلون و سیلون ! امیدم ب خدا دستم به چشم مردم ! جابجا +میترسم انصراف بدم واقعا + باید پول بدم انگار مدرک ارشدمو بخرم :/ اداره مو از جابجا کنم مطمئنم دیگه کار انجام نمیدن واسم امیدوارم تا اخر تابستون بیاد هزینش و زیر ۲۰ تومن باشه . +ینی اصلا از من زن خونگی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 14:45

خیلی خسته و داغونم انگار مغزم برای سرم زیادی بزرگ شده نمیتونم حتی برای یک دقیقه تمرکز کنم زندگیم پره چالشایی شده که ازشون سردرنمیارم و ناتوانم من توان جنگ کردن با مردمو ندارم دلمم نمیخواد و متاسفانه بازم همچی اینجوری پیش رفته ک من مقصرم از چالشای دائمی خستم ، نمیکشم هیچی تموم نمیشه فقط هی کِش میاد + امروز ازشون پرسیدم از چیه ... هاتون خوشتون میاد چیشو دوست دارید ؟ متاسفانه متوجه شدم ک دوست داشتن و علاقه هست و من تمام این سالها ب اشتباه فکر کردم ک اجباره ... عقب افتادم از خیلی چیزا نمیشه هم کاریشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 14:45

دانش آموزام از ساعت ۸ دارن دونه دونه زنگ میزنن تبریک تولد میگن

قلبم رقیق شد اصلا

واقعا دلم تنگ شده براشون

فکر نمیکردم یادشون باشه

اگ ادم گریه اویی! بودم الان صددرصد گریم میگرفت

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 12:01

هنوز اون پستی ک دلم میخوادو نذاشتم خودسانسوری بهم اجازه نمیده ذهنمو بسته بودم و فقط اجازه میدادم جنبه های خوبو ببینم

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 12:01

میترسم نرسم حقیقتا ب اون نقطه ای رسیدم ک فهمیدم هیچکس به غیر از خودم نیست و نمیتونه کمکم کنه

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 12:01

از همه بیشتر از این میترسم که خودمو از دست بدم از اینکه اونقدر تغییر کنم که دیگه خودمو نشناسم

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 2:14

هروقت روی چیزی وسواس پیداکردی ولش کن همین و تمآم .

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 2:14

خیلی روزا از خیلی حسا گذشته ...

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 2:14

مشق امشبم هزار دفعه نوشتن از روی اسم توئه (معین زد)

این آهنگو هرجا بذارن من و داداشم باشیم آبروریزی میشه

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 18:57

صفحه بندی