خیلی خسته و داغونم
انگار مغزم برای سرم زیادی بزرگ شده
نمیتونم حتی برای یک دقیقه تمرکز کنم
زندگیم پره چالشایی شده که ازشون سردرنمیارم و ناتوانم
من توان جنگ کردن با مردمو ندارم
دلمم نمیخواد
و متاسفانه بازم همچی اینجوری پیش رفته ک من مقصرم
از چالشای دائمی خستم ، نمیکشم
هیچی تموم نمیشه فقط هی کِش میاد
+ امروز ازشون پرسیدم از چیه ... هاتون خوشتون میاد چیشو دوست دارید ؟ متاسفانه متوجه شدم ک دوست داشتن و علاقه هست و من تمام این سالها ب اشتباه فکر کردم ک اجباره ...
عقب افتادم
از خیلی چیزا
نمیشه هم کاریش کرد :)
از ادماییم ک میگن غصه نخور متنفرم اونا حتی ایده ای ندارن که من باچی مواجهم .
دلم میخواد تنها باشم، دور از همه .
برچسب:
نویسنده: غزل یزدانی