امروز ب مدیرم قضیه رو گفتم
دوباره گریه کرد و دل من خون شد
یعالمه هم برام میوه اورده بود
زنگ زدم ب اونجایی ک قرار بود بجاش برم گفت آقای فلانی موافقت نکرده میترسه جاشو بگیری .
حداقل ی هفتس ک میدونه ولی خبر نداده
میترسم دوستیمون خراب شه
حالا موندم ویلون و سیلون !
امیدم ب خدا دستم به چشم مردم ! جابجا
+میترسم انصراف بدم واقعا
+ باید پول بدم انگار مدرک ارشدمو بخرم :/
اداره مو از جابجا کنم مطمئنم دیگه کار انجام نمیدن واسم
امیدوارم تا اخر تابستون بیاد هزینش و زیر ۲۰ تومن باشه .
+ینی اصلا از من زن خونگی درنمیاد واقعا نمیادا ، از توانم خارجه :/
++ یکی از مهم ترین و بزرگترین آرزوهای از دست رفتم اینه ک چرا مهندسی نخوندم .
برچسب:
نویسنده: غزل یزدانی