ولی فقط یکیشویادمه
کوچیکتر بودم یه حسینیه بزرگ بود
اونشب جا نبود ودرش بسته بود
صدا تو کوچه میومد
همونجا تو اون کوچه باریک رو پله ی کوچیک یه خونه کوچیک
نشستیم من ومامان بزرگم
اونشب گریم نمیومد اخرش به مرگ عزیزام فکر کردم وکلی گریه کردم
اونشب فهمیدم شاید بیشتر مردم برای درد خودشون گریه میکنن نه امامشون
میگن وقتی ما گناه میکنیم امام زمان میفهمه وبخاطرش گریه میکنه
چرا ما نمیتونیم براشون گریه کنیم
چی برسر ما اومده ؟ چرا اونقدر عاشق نیستیم ...
چرا ...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:49 توسط س.... |
برچسب:
نویسنده: غزل یزدانی