امروز یادم افتاد چون دوباره میخواستیم بریم مغازش
اونروز رفته بودیم مغازه فلان مامانم داشت با آقاعه حرف میزد منم تلفنم زنگ خورد داشتم با یه خانمی راجع کارای یادواره که هفته بعد داشتیم صحبت میکردم که یهو دیدم همه جا ساکت شده این دوتا بمن زل زدن فک کردم بلند حرف زدم پاشدم برم بیرون اقاعه گفت ن توروخدا نرید بیرون .... اومدم نشستم اینم یجور خاصی نگاه میکرد ...
برچسب:
نویسنده: غزل یزدانی