میترسم ازینکه دیگه هیچ وقت نتونم واقعا خوشحال باشم یه حجم زیادی از عصبانیت درونم جمع شده که هیچ ایده ای ندارم کجا خالیش کنم دلم واسه خدا هم تنگ شده چند وقته صداش نکردم اصلا ؟ کاملا پوچ و بی معنی دارم زندگی میگذرونم و کم کم باورم شده قرار نیست قهرمان یا هرچیز خوبی دیگه ای باشم حس میکنم دارم افسرده میشم .
از یعالمه آدم و اتفاق عصبانی ام دلم میخواد عصبانیتمو خالی کنم دلم میخواد فقط برم و برم و برم یجایی که هیچ کسی نباشه
برچسب:
نویسنده: غزل یزدانی
تاريخ: چهارشنبه
11 ارديبهشت
1398 ساعت: 22:07