یجورایی مسیرمو پیدا کردم ینی مثلا اگه یه پازل بود شاید الان ۷۰ تیکشو پیدا کردم
نگم براتووون که چقدر چقدر چقدر تا الان اشتباهات وحشتناک کردم همیشه فک میکردم بخاطر مشکلاتی " بعدا فهمیدم خیلیا بدتر از منو دارن "که داشتم وضعیت اونجوریه بعدن ترها متوجه شدم اشتباه و کم تلاشی از خودمه هرچند کلا این قضایای پیدا کردن مسیر،کار خدا بود ...
آقا من میخواستم شبیه این دخترایی بشم که خیلی قوی و مستقلن و تو همه چی نمونه ن یسری تصاویرم تو ذهنم بود بعدنا دیدم من ازنظر ظاهری نمیتونم شبیه خیلیاشون باشم مثلا من فلان طور لباس بپوشم آرایش کنم یا ... ولی خب میتونستم از لحاظ عملکرد به اندازه اونا تلاش کنم و سخت کوش باشم مشکل بعدی این بود که اکثر نمونه های ذهنیم تو دید عموم به جایی رسیده بودن و طبق یسری شواهد میگفتن از زندگی راضی نیستن حالا یا اون موقع یا بعدن ترها ! یا مثلا هدفاشون فقط مربوط به دنیا بود همون دنیایی که وقتی رفته بودم مسابقه نهج البلاغه چقدر دادوقال کردم بذارن من صحبت کنم یکم مطالعه کرده بودم و حس میکردم مضمون تمام خطبه هایی که داشتن ارائه میکردن نکوهش و مذمت دنیای زودگذر بود و انگاری من تنها ادم باشعور اون جمع باشم حس دانایی بسیاری! بهم دست داده بود و دلم میخواستم به بقیه هم بگمش و وقتی گفتمش انگار خیالم راحت شد بعد تو ارائه خطبه خودم گند زدم انقدر استرس دودیقه قبلش برام زیاد بود یادم نمیومد اون شهره که میخواستم به جای بسم الله بگم رو تا مدت ها بعد اون قضیه تو کنفرانس هام استرس میگرفتم ک گند میزدم نمیدونم یادم نیست چی شد که خوب شدم
) این داستان ادامه دارد )
حقیقت تو این پست میخوام از آدمایی که کمکم کردن از اون شرایط سخت زندگیم رد شم تشکر کنم اینجا مطمئن بودم آدما فقط بخاطر مهربونی بیش از حدشون کمکم میکنن و بخاطر شخص منه نه چیزای دیگه شاید این نقطه جذاب و دلتنگ کننده بلاگفا و وبلاگاس
از" پرستوی عزیز "روانشناس خوب و مهربون که مثل یه مادر و دوست راهنماییم میکرد هرچند اگه همون اوایل به حرفش گوش میدادم بهتر میبود ...
از ایمان مهربون که چندوقت یبار بهم یادآوری میکرد آدما چقدر میتونن خوب و مهربون باشن از اینکه اولین آدمی بودی که تصورمو راجع پدر بودن عوض کرد ممنونتم نوشته هاتو بعنوان یه دختر میخوندم و فک میکردم به خودم و جوری که میتونم باشم
سر تصمیم گیریام یادت میفتادم و سعی میکردم خودم باشم به جای جلوه دیگران :)
مایای عزیز که تو بدترین زمانی که میتونستم داشته باشم باهاش صحبت کردم و به موقع نذاشت تصمیمات بد بگیرم ازم خواست صبر کنم و گفت با گذشت زمان مشکلاتت کمرنگ تر میشن : )
برچسب:
نویسنده: غزل یزدانی