دیدین این فیلمایی که آدما یه بلایی سرشون میاد و میفتن دنبال انتقام و هیچ جوره هم آروم نمیشن ؟! دقیقا شبیه اونا شدم ... بااین تفاوت که باید تمومش کنم و همه چی رو به خدا واگذار کنم، خدایی که باهاش قهرم و دور ! میدونم صدامو نمیشنوه اما سر بزنگاه ها مدام چشم امیدمو بهش می دوزم و با یادآوری هزاران چشم ناامید شده سرگردون میشم و نگاهمو پایین می آرم ! نمیدونم چ چرخه معیوبیه
برچسب:
نویسنده: غزل یزدانی