حس میکنم خیلی پُرَم
دارم هر روز با این آدما زندگی میکنم فقط یکیشون که کینه و انتقام و فحشاش باعث افتخارشه به تنهایی میتونه زندگیمو زهر کنه چه برسه به بقیشون و اون بی تفاوت ها نسبت به همه چیز از همه بدترن و ادمهایی که خودشونو محق میدونن
از خونه خستم ازینجا خستم حس میکنم هیچ جایی برای رفتن نیست و بیشتر از همیشه دنبال گوشه دنجم تا تنها باشم انگار تنهایی شده تمام آمال و آرزوهام ، حس میکنم هیچ آدمی نیست و حتی باخدا هم حرف نمیزنم با درمون همه دردام حرف نمیزنم باخودم لج کردم ؟نمیدونم فقط نمیخوام حرف بزنم
یه حس بدی دارم شبیه یه درده که قرار نیست التیام پیدا کنه
شبیه دردیه که نگهش داشتم رهاش نمیکنم تا منو از پا درآره
دلم میخواد از پا دربیام بیشتر از همیشه از خودم کار میکشم دنبال خستگی و شب بیهوش شدنم دنبال فکر نکردن ولی الان موقع امتحانا انگاری همه فرصت های عالم برا منه تا فکر کنم
برچسب:
نویسنده: غزل یزدانی