چرا اون دختر انقدر برازنده بنظرم اومد ؟ کاملا خانوم بود نه مثل من با یه تیپ نیمه دخترونه پسرونه ، مهربون بود از همون یه جمله ای که گفت متوجه شدم ردیف دندونای نامرتبش بامزش کرده بود یه "دختر" بود شاید ازونایی که هر پدر مادری آرزوشونه داشته باشن با آرامش خرید میکرد و وسایل رو توی سبد میذاشت نه مثل من گیج و با احتیاط ، با یه لّخند ملایم روی لبش اجناسو بررسی میکرد ولی من با یه گردن برافراشته و خیلی محکم راه میرفتم ولی توی چشمم پراشک شده بود سرمو بالا گرفته بودم و مستاصل بودم چیو انتخاب کنم چرا انقدر انتخاب سخت شده بود ؟ آخر سر با ماشین حساب گوشی و محاسبه قیمت هر گرم به نتیجه رسیدم همچنان گیج بودم سرم سنگین بود و محکم راه میرفتم توی صف پشت همون دختر قرار گرفتم من رو نگاه کرد و لبخند زد و من سراسیمه نگاهمو میدزدیدم بعد از چند بار لبخند نتیجه گرفتم منم لبخندی بزنم لبخندام شبیه لبخند نبود همه میگفتن شبیه این بود که لبتو کج و معوم میکنی تا به زور بخندی ولی لبخند واقعیم همون بود
دختر شیری پوش میخوام بدونی که امروز خیلی برازنده بودی و امیدوارم روز به روز و لحظه به لحظه برازنده تر شی شاید تو هم فک نمیکردی یروز یه دختر مشکی پوش توی فروشگاه از ته دلش با دیدن تو غصه بخوره بدون هیچ تقصیری .
فقط پوشیدن شال آبی تیره و خیس شدن تو بارون همه چیز رو کمی قابل تحمل کرد تا دختر به خونه برگرده و بازم گیج و مستاصل با یه سر سنگین باشه ...
برچسب:
نویسنده: غزل یزدانی